ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی (۱)

بار دیگر بهاران از راه رسید و زمین را رستاخیزی نو آغازیدن گرفت. نوروز، جام شادی در دست گرفت و در هر کوی و برزن، گشت و گشت و قدح مردمان را از می ِ نو شدن، لبریز کرد؛ مردمانی که اندوه پشت اندوه، روحشان را آزرده ساخته و غمگنانه از خود می‌پرسند «این چه رازی‌ست که هر سال بهار با عزای دل ما می‌آید؟» (۲). نوروز امّا، اصیل‌تر از این تیره‌روزی‌هاست؛ و استوارتر! به اصالت «جمشید» (۳) و به استواری دماوند! نوروز، درازنای درازآهنگ ِ تاریخ ِ پر درد سرزمین اهورایی‌مان را با سربلندی سپری کرده و امروز همچون نگینی خورشیدگون در دستان ما می‌درخشد. ما خواهیم رفت ولی نگین نوروز در دستان زمین خواهد ماند.

 

به زندگانی خویش نگاهی بیندازیم. فروردین‌ها و اردیبهشت‌ها می آیند و می‌روند. بر ماست که اندک فرصت زندگانی خویش غنیمت شمرده، دل از تمام تیره بختی‌ها بشوییم و به موسیقی طربناک بهاری، دل به رقص آوریم:

«چو امکان ِ خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست / مجال عیش فرصت دان، به فیروزی و بهروزی» (۴). برای زدودن زنگار اندوه از آیینه‌ی دل، به دامان ِ طبیعت چنگ زنیم و به هم‌آغوشی گل و گلستان رویم: «به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی / به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی» (۵).

 

اگرچه این روزها اهریمن بیماری به جان مردمان شریف‌مان تاخته است و همه به ناچار باید در خانه باشیم و به خاطر خودمان، عزیزانمان و هم‌وندانمان، گشت و گذار بهارانه‌ی برون را به تفرّج در تنهایی اندرون بدل کنیم؛ ولی اردیبهشت در راه است... این روزهای سخت اندوهناک، سپری خواهند گشت و دیگربار، مردمان را به گلستان‌های سرزمین چندهزارساله‌ی کاشان خواهد کشاند... منتظر هستیم؛ منتظر باشید...

 

 

 

پانویس:

 

۱) حافظ

 

۲) هوشنگ ابتهاج

 

۳) به روایت شاهنامه‌ی فردوسی، جشن نوروز، از یادگاری‌های دوران پادشاه اسطوره‌ای ایران، جمشید است.

 

۴) حافظ

 

۵) حافظ